تبليغاتX
گرگ و ماه

گرگ و ماه

زندگی خواب ها

من به خود شوق را خواهم اموخت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 22:12  توسط حسام  | 

 ويليام شكسپير ميگه:

كسي را كه دوسش داري ازش بگذر،

 اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر كه رفت

سعي كن به كسي كه تشنه ي عشق است دل نبندي ،

سعي كن به كسي كه لايق عشق است دل ببندي

 چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:27  توسط حسام  | 

هنوزم یار تنهایم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:16  توسط حسام  | 

هنوزم یار تنهایم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:16  توسط حسام  | 

 

T-shamlouev.jpg 

آیدا در آينه

لبان‌ات

 

 

به ظرافت ِ شعر

شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.


و گونه‌هاي‌ات

 

 

با دو شيار ِ مورّب،

که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و

 

 

سرنوشت ِ مرا

که شب را تحمل کرده‌ام

بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح

 

 

مسلح بوده باشم،

و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.


هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 13:29  توسط حسام  | 

سايت شاملو سال نو را به همه‌ی عزيزان تبريک می‌گويد و آرزوی شادی و سرافرازی برايتان دارد. به همين مناسبت انتشار کتاب کوچه در آدرس www.kooche.org آغاز شده‌است .

نامه‌ی احمد و آيدا شاملو پيش از انقلاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 13:22  توسط حسام  | 

نازک ارای تن ساقه گلی

               که به جانش گشتم

                      و به جان دادمش اب

    

  ای دریغا 

               به برم می شکند.

                                           نیما یوشیج

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 12:29  توسط حسام  | 

 

میمیرم برات

ارزومه که نمی دونستی که من میمیرم برات

عاشقم هنوز. . .

عاشقم هنوز. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:16  توسط حسام  | 

بهترین اسم دونیا..!؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 12:44  توسط حسام  | 

وقتی که بنبست قربت...

 سایه سر قفسم بود...

زیر رگبار مسیبتُ

بی کسی تنها کسم بود... 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط حسام  | 

 

زندگی را از همان اول برای ما بد ترجمه کردند

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 1:28  توسط حسام  | 

ادم:

 

و همانا گاو را افريديم تا انسان هيچ وقت احساس نكند

 

خيلي نفهم است.

 

و الاغ را افريديم تا خوشحال باشد كه از انسان هم خرتر

 

 هست.

 

و موش را تا فكر نكند ترسوست.

 

و ميمون را تا هيچ وقت احساس نكند فقط اوست كه

 

 بي دليل مي خندد.

 

 

 

و همانا انسان را افريديم و به او عقل داديم و دستور

 

داديم برود ادم شود،

 

و دو هزار سال فكر كرد و ادم نشد،

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 22:36  توسط حسام  | 

       سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 22:9  توسط حسام  | 

شادمهر عقیلی در کنسرت

شادمهر

Shadmehr

Shadmehr 113

Shadmehr 115

اینم هدیه به همه ی دوستام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 12:41  توسط حسام  | 

می دونم...

سلام سارا... خوبی؟... چند وقتی یه که دیگه نمیای پشت پنجره ی اتاقم... من هم که اونقدر این امتحانا وقتم رو گرفته که بعضی وقتها یادم می ره بیام پشت پنجره و دنبالت بگردم... آخه همینجوری که نمی شه بیام پیش تو... باید خودمو خوشکل کنم... خوشبو کنم... ناز کنم که تو دلت بشینم... نه اینکه دلت ازم بره... خب با این درسا... بهتره هیچی نگم... می دونم همش بهانه است... می دونم که اگه می خواستم ببینمت می تونستم تا در خونت بدوم... زیر بارون... بدون چتر... یه مدتی صدات می کردم... جوابم نمی دادی... داد می زدم... اسمتو فریاد می زدم... اما حتی نگامم نمی کردی... سارا دلم نگرفته... اما بدجوری دلم واست تنگ شده... سارا بیا دستمو بگیر و بذار رو گونه هات تا حرارت و داغیشونو احساس کنم... سارا بیا باز خیره تو چشام نگاه کن تا از نگات مست بشم... دیوونه بشم... غرق بشم تو نگات... دست و پا بزنم... می خواستم بیام پیشت... بدوم تا در خونت... اما قسمت نبود... انگاری لیاقت نداشتم... می خواستم بی خبری بیام در خونت و بدون اینکه زنگ بزنم همونجا بشینم... اونقدر بشینم که از خونت بیرون بیای و نگات تو نگام بیفته... نمی دونم اگه منو می دیدی میشناختی یا منو یادت رفته... سارا یادته دستتو می گرفتم شبا با هم میرفتیم زیر بارون قدم می زدیم و تو گوش هم حرفای عاشقانه می گفتیم؟... اونقدر شونه های تو تکیه گاه محکم بود که زمان و مکان رو از یاد می بردم و تا به خودم می یومدم می دیدم که صبح شده و وقت با تو بودن ته کشیده... گاهی وقتا می خوام واست زنگ بزنم و باهات حرف بزنم... می رم روبروی آسمون وای می سم و شمارتو می گیرم اما قبل از اینکه زنگ بخوره قطع میکنم... نمی دونم چرا... فکر می کنی دیوونه شدم؟... عکس تو که رو قلبمه... خودتم که تو قلبمی... همیشه با منی... کنارمی... می بینمت... شبا قبل از خوابم می بوسمت... عشق منی... امید منی... زندگی منی... سارا ی منی... مال خودمی... مال خود خودمی...

سارا می خوام برات حرف بزنم... واست درد دل کنم... نمی دونم چرا مثل قدیما راحت نمی تونم حرفم رو بگم... نمی دونم چرا حس می کنم بی احساس شدم... احساسم رو از دست دادم... حس می کنم همه یه جوری دارن بهم دروغ می گن... به هیچ کس اعتماد ندارم... سارا بیا دستم رو بگیر... محکم... و بذارشون رو گونه هات... تا حرارت بدنت رو احساس کنم... تا بدونم این گرمای بدنت از عشق منه... تا مطمئن بشم که دوستم داری و قلبت بخاطر من می تپه... بیا بهم امید بده سارا... من از زندگی خسته شدم... همه چیز برام بی مفهموم شده... سارا من واژه هام رو گم کردم... من معنای دوستت دارم هام رو از دست دادم... من تبسمم تکراری شده و از روی عادت... دیگه با شنیدن دوستت دارم نمی لرزم... گونه هام گل نمیندازه... از شوق نمی میرم... دیگه عادی شده واسم این دوستت دارم ها و عاشقتم ها... وقتی همه بدون اینکه حتی بدونن تو کی هستی بهت می گن دوستت دارن... وقتی هیچ کس واسه تو و احساس تو ارزش قائل نیست...

 

برای سارای عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:27  توسط حسام  | 

                          

یک نوشته برای دلتنگیهام

 

خوابهام همه شده کابوس،روزهایم شده ترس از کابوسهای شب.

چی میشه این زندگی تموم بشه؟اگه یک دنیا دیگه هست٬ اونجا چه شکلیه؟

نکنه همه ی راه هایی که اومدم همه بیهوده باشند؟اصلا کی گفته این راهها من را به خوشبختی میرسونه؟

رفیق.من تمام وجودم سؤاله!دوست دارم یکی همین نزدیکیها باشه.مثل خودم، از جنس آدمها باشه! بیاد و به سؤالهام جواب بده.به خدا خسته ام ولی مجبورم یعنی باید سرپا بایستم…نه! اصلا فکرش را هم نکن! اگه هزارتا مثل تو ــ آره تویی که یه دنیایی برای خودت ــ برام غصه بخورند آب از آب تکون نمی خوره ! من خودم هم نمیدونم چرا اومدم؟ این کارها برای چیه؟ اصلا نمیدونم چرا اینجا می نویسم!

من اگه یک روز شادم یک روز غمگین اینها همش ظاهره! آخرش اون دلتنگی همیشه، اون دلتنگی که تو عمق وجودمه روی من برچسب غمگینی میزنه!

کاشکی این زندگی مثل یک پیرهن بود،یک پیرهن سفید، تا وقتی پر از چرک شد اونرا بندازی تو لباسشویی و دوباره مثل اول سفیدش کنی…آره!...کاشکی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:11  توسط حسام  | 

                                         

همه چی دروغه!

 

                          

                       زندگی یک شوخیه ولی مرگ نه!

             

 

میگه دیوونه است! میگن دیوونگی عالمی دیگه ای داره و کار تو نیست! میگه سنگدل شده! میگن سنگدل ندیدی! میگه عاشقه! میگن جمع کن…! میگه طاقتش تموم شده! میگن ناز نازی! میگه دیگه خسته شده…

امروز چه روزیه که بهت بگم تسلیت یا تبریک…حالا تو کی هستی که ریخت و قیافم بهت بخوره…

باور می کنی که همه چی دروغه! اصلاً جرات این کار را داری؟ آیا می تونی حتی برای یک ساعت هم که شده فکر کنی که همه چی دروغه یا نه! یقین پیدا کنی که همه چی دروغه! منظورم فقط یک احساس نیست…یک باوره!

چی دروغه؟! همین بهتر که ندونی…

دوست دارم سال دیگه همین موقع وقتی این چند خط بالا را می خونم از ته دل بخندم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:8  توسط حسام  | 

حرف دل خدا

 

 حرف دل خدا                

غروبه...رنگ شرابی پرتوهای نور... گوشه ای کز کرده،در کنار دیوار،پنجره ی همیشگی!
سکوتی کشنده وجود او را زیررو می کند و فکر، مثل یک خوره قدرتمند طاقتش را به تحلیل می برد!
دلشکسته...چشمانی پر از اشک...ذهنی پشیمان...بی هدف... مثل اینکه مرده ای در گور خفته باشه! صورتش نه مثل یک شیطان و نه مثل یک فرشته... او می اندیشد! آری! اما نه، شاید او نیاز به یک گرمایی لذت آور داشته باشد...نمی دانم!
من او را خیلی دوست دارم! دوست دارم او را سرفراز ببینم...همین چند روز پیش نبود...آری خود او بود...چقدر شاد و سرزنده! اما حالا چی؟ یک مرده! چند روز کارش همین شده...درست و حسابی غذا نمی خورد...من...دیگر طاقت ندارم...کاش او یک حرف آره فقط یک حرف ... من او را دوست دارم...من هیچ تشریفاتی از او نمی خوام،حتی اگر با سر تکان دادن باشه! اما ای کاش او میدونست من او را دوست دارم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:7  توسط حسام  | 

 عاشق بی عشق

 

                                                                           

                              عشق چی هست؟چرا ...؟!

 

او را دیدم! یک دل نه ،بلکه صد دل عاشقش شدم! عاشق جمالش !عاشق چشمانش! عاشق عشوه هایش! عاشق راه رفتنش!وای دیگر خنده هایش را نگو! یک لبخند کافی بود که بر روی صورتش نقش ببندد که من را در دنیای بی خبری فرو ببرد! من مست بودم مست مست...!

دیگری را دیدم!زیباییش مرا سرشار از نشاط و مستی کرد! من دوباره عاشق شده بودم!دوباره عاشق روی زیبا،عاشق چشمان ...!

من دوباره عاشق دیگری شدم! عاشق موهایش شدم!عاشق چشمهای سبزش شدم!عاشق خنده ها...!

من....!

آنجا بود که فهمیدم هنوز معنای عشق را درک نکرده ام!من مثل یک کودک شیرخوار بودم که بین دو زمان شیر خوردن  از خماری و مستی لذت می برد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:6  توسط حسام  | 

          شبانه

با هزار دامن الماس

 

 نقره دوزي مي كند مهتاب

 

                     روي ترمه ي مرداب...

 

من نگاه ام مي دود_جوشيده از عمق عبوس فكر

 

                                         سوي پنجره.

 

                                                  ا ما

پنجره

 

    بيگانه با شوق من نگاه من

 

                               به من چيزي نمي گويد...

 

                             زندان قصر-1333- احمدشاملو           
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 2:8  توسط حسام  | 

                      ترانه ي سارا (تركي)

 

گدون ديون خان چوبانا              گلمه سون بوايل موغانا

 

گلسه  قالار ناحق قانا                اپاردي  سللر ساراني

 

                     بير اوجابويلي بالاني

 

ارپا  چايي درين  الماز                اخر سويي سرين اولماز

 

سارا كمين گلين ااولماز               اپاردي   سللر  ساراني

 

                      بير اوجابويلي بالاني

 

قالي  گتير اوتاق دوشه                سارا يري  قالدي بوشه

 

چوبان الينچيخدي  بوشه                اپاردي   سللر  ساراني

 

                      بير الا گوزلي بالاني

 

ياشاسين اذربايجان                     تقديم به همه ي دوستانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 2:6  توسط حسام  | 

                         اشكي در گذر گاه تاريخ  

از همان روزي كه دست حضرت قابيل 

  گشت الوده به خون حضرت هابيل

  از همان روزي كه فرزندان ((ادم))  

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد    ادمييت مرد

گر چه ادم زنده بود.

از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند 

 از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين دا ساختند

ادمييت مرده بود.

بعد دنيا هي پر از ادم شود و اين اسياب     گشت وگشت

قرن ها از مرگ ادم هم گذشت

اي دريغ                       ادمييت بر نگشت

صبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان مي كنند

دست خون الود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

انچه اين نا مردمان باجان انسان مي گنند

صحبت از  پژمردن يك برگ نيست

فرض كن: مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن: يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن: جنگل بيابان بود از ان روز نخست!

در كويري سوت و كور

در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت  مرگ عشق

گفتو گو از مرگ انسانيت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:59  توسط حسام  | 

                      بهجت اباد خاطراه سي(تركي)

 

الدوز ساياراق گوزله ميشم هر گئجه ياري

                             گج گلمه ده دير يار يئنه اولموش گئچه ياري

گوزلر اسيلي يوخ نه قارالتي نه ده بيرسس

                           ياتميش قولاغيم گورنه دوشور مكده دي داري

هاتمش هامي بير اللاه اوياقدر داها بيرمن

                            مندن اشاغي گيمسه يوخ اوندان دا يوخاري

قورخوم بودي يار گلمه يه بيردن ياريلا صبح

                              باغريم ياريلار  صبحوم  اچيلما سني تاري

دان اولدوزي ايسته ر  چيخا گوز يالواري چيخما

                               اوچيخماا اولدوزومون يوخدي چيخاري

گلمز تانيرام بختيمي  ايندي اغارار صبح

                                 قاش بيله اغارديقجا  ذاها باش دا اغار

تقديم به دوستانم                   

                                      شعر:شهر يار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:55  توسط حسام  | 

       هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد

با تشکر از دوستم که اجازه داد اینو بنویسم ٬  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:20  توسط حسام  | 

آنکه در تنهاترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت

کاش در تنهاترین تنهائیش تنها کس تنهائیش تنهای تنهایش نگذارد.

 
                            
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:15  توسط حسام  | 

                            لبانت به ظرافت یک شعر شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند

                           که جان دار غار نشین از ان سودمی جوید تا به صورت انسان دراید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:13  توسط حسام  | 

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد میداد

مرا برد اخر از یاد   ولی من

به جز او عالمی را بردم از یاد

تقدیم با عشق  برای اننان که دوستشان دارم     حسام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:47  توسط حسام  | 

اح بابا اینم شود زندگی؟

  گور پدر درس و هر چی کتابه درسی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:28  توسط حسام  | 


    
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 12:16  توسط حسام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 21:1  توسط حسام  |